چند روزپیش یکی از دوستانم یه درخواستی ازمن کرده بود با وجود سخت بودن وبی تجربگیم توی این
کار اما قبول کردم که جایش برم. ابن دوست ما که مثل خودم سال آخر دانشگاه ست اما خیلی زرنگ تر
ازما هنوز درسش تموم نشد ه شده معلم اونم از نوع حق وتدریسی تو یه مدرسه غیر انتفاهی.
براش یه مشکلی پیش اومده بود از من خواست که یه جلسه برم جاش درس بدم. ما هم که دلمون قد
دل گنجشک بود با اصرارش قبول کردیم .خیلی دلم می خواست تجربه این کاررا داشته باشم .... این
دوستمون ازشنبه تا دوشنبه هرروز تو دانشگاه یه سری اطلاعاتی در مورد مدرسه ومدیر وبچه ها به من
می داد . بالاخره مفهوم اطلاع رسان رو بعد از 6ترم فهمیدم .که آره بابا اطلاع رسانی که استاد سر
کلاس می گفت به آدمایی مثل دوستم رو می گویند... خلاصه تمام اطلاعاتی رو که باید می دونستم رو
به من گفت .که چطور لباس بپوشم .چطور حرف بزنم... کتاب های سالهای اول تا سوم راهنمایی رو به
من داد تا بدونم که سرکلاس چی باید بگم.کتابها با دوره ما یه فرقهایی کردند اما خوب مطالب برام تازگی
نداشت بالاخره بعد از 6ترم درس خوندن می تونستم کتابهایی جامعه شناسی دوره راهنمایی رو درس
بدم این حرفهایی بودکه به خودم می زدم آره تو می تونی ... روزسه شنبه رسید از استرس زیاد که به
موقع برسم گوشیم رو ساعت 5صبح ساعت گذاشتم که بیدارشم . یاد حرف اطلاع رسانم(دوستم)
افتادم که مانتو کوتاه نبوش. تو کمدم گشتم یه مانتویی که چند سال پیش دوختم به دلیل بلند بودنش
ته کمدم بود پیدا کردم . یه تیپ مدرسه ای زدم براساس آنچه که دوستم گفته بود عمل کردم بالاخره یه
مردم شناس که می خواد واردمیدان بشه رو حرف اطلاع رسانش حساب می کنه.. چون مدرسه تو
مسیردانشگاهم بود زیاد وقت تو پیدا کردنش نکردم. دم در مدرسه یه نگاهی به ساعتم کردم ساعت
۷:۴۵بود .آینه رو از تو کیفم در آوردم وخیلی ماهرانه که کسی متوجه نشه نگاه کردم که موهام معلوم
نباشه (براساس گفته های دوستم عمل کردم)قابل به ذکر است که آینه از جمله وسایلی است که تو
کیف هر دختری میشه پیداش کرد... وارد مدرسه شدم ولی ساختمونش با مدرسه ای که من تصورش رو
داشتم فرق می کرد بیشتر شبیه یه خونه بود .
با راهنمایی بچه ها به طرف دفترمدرسه که در طبقه بالابود رفتم نتها مدیر وناظم تو دفتر بودند ماجرا رو
براشون تعریف کردم که من به جای خانم .... اومدم مدیر که خانم خوش رویی بود از من استقبال
کردند.سر ساعت 8ناظم زنگ رو زد البته تو این فواصل معلم های اون روزهم اومده بودند.. با دعوت مدیر
سر صف رفتم .همیشه دلم می خواست که صف بچه رو از بالا ببینم ... تعداد بچه ها کم بود آن طوری که
مدیر می گفت 30نفر بودند. بچ بچ کردن بچه ها که هر کدوم به من نگاه می کردند متوجه شدم که در
باره من دارند حرف می زنند.حتما می گفتند این دیگه کیه.... شاید معلم جدید باشه .... بعد از پایان
مراسم صبحگاهی وگرفتن دفتر نمره (که همیشه آرزو داشتم از نزدیک ببینمش )وبا راهنمایی ناظم سر
یکی از کلاسها رفتم .... اول براشون توضیح دادم که برای معلمشون یه اتفاقی افتاده ومن فقط این
جلسه رو به جاش اومدم... بعد کاری که دوستم ازمن خواست انجام دادم باید ازشون درس می پرسیدم.
اما تعداد بچه ها کم بودمن از همشون پرسیدم .کلاس اولم به خوبی وخوشی تموم شدم .البته سوالات
شخصی ازم پرسیدند اما بنا به درخواست دوستم جواب ندادم وارد دفتر شدم من که از همون موقعی که
یه بچه مدرسه ای بودم دلم می خواست بدونم که معلم ها تو دفتر چه کار می کنند ؟چه حرف هایی
می زنند؟( اینم یه آرزویی بود دیگه !!)اما قابل توجه شما که تو دفتر فقط چایی خوردیم و درمورد درس
بچه ها صحبت هایی شد زنگ بعد بیکار بودم. وبامدیروناظم یه گپ خودمونی زدیم به قول معروف از زمین
وهوا حرف زدیم.... اما زنگ سوم باید می رفتم تو کلاس بچه های اول.... تا وارد کلاس شدم یکی با خنده
گفت خانم اشتباه اومدید... یکی می گفت نه معلم جدیدمون.... اصلا اجازه نمی دادند. مدیر از قبل یه
من گفته بود که بچه های این کلاس خیلی شیطونند... من که اصلا ازاین وضع خوشم نیومد با صدای
بلند گفتم اگه ساکت نشین به صفر به همتون می دم...(کاری که همه معلم ها در همچین مواقعی می
کنند) بعداز چند ثانیه که ساکت شدند یه حالت جدی به خودم گرفتم دفتر نمره رو بازکردم و3 نفر رو جلو
آوردم که درس رو بپرسم اما چشمتون روز بد نبینه دوباره شروع کردند بدتر از همه این بود که همه با هم
حرف می زدند یاد آقای فاضلی افتادم که وقتی تو کلاس همه با هم حرف می زنیم می گه بعد 4ترم
نتونستم بهتون یاد بدم که همه با هم حرف نزنید اونوقت من انتظار داشتم توی ده دقیقه موفق
بشم .برای اولین بار بود که استادمو درک کردم.جو کلاس ها با دوره ما خیلی فرق کرده بود بچه خیلی
راحت حرفاشونو به معلم می زدنند. تا یه کمی می خندیدم سوالاتشون شروع می شد خانم بچه
کجایید؟ خانم ازدواج کردید؟ خانم شما .....یکی تو کلاس راه می رفت !!! یکی خودکار پرت می
کرد...خلاصه سرتون درد نیارم . دعا می کردم که هرچه زودتر زنگ بخوره من از دست این بچه ها فرار
کنم.... زنگ که خورد وارد دفتر شدم از مدیر وبقیه خداحافظی کردم از مدرسه که خارج شدم خدارو شکر
کردم که جای این دوستم نبودم.دلم براش می سوخت که چطور می خواد 9ماه تحملشون کنه ....
************************************************
از همه اینا گذشته با وجود سخت بودن .... متوجه یه سری تغییرات شدم هم ظاهر مدرسه هم عوض
شده ،هم بچه ها عوض شدند بچه های این زمونه حرفاشونوراحت می زنند خجالتی نیستند . ظاهر
بچه ها عوض شده مدل موهاشون ، طرزلباس پوشیدنشون ،حرف زدنشون.... تقریبا همه مثل هم
بودند.
من که همیشه معتقد بودم معلم بودن کار خیلی راحتی تغییر عقیده دادم حالا می گم معلم کار خیلی
سختی داره... بچه های این دوره زمونه عوض شدن.یادمه تو کلاس هیچ کدوم از این کارایی که بچه های
مدرسه... انجام دادند ما تو دوره مدرسه مان انجام نمی دادیم . بالاخره تصمیم گرفتم بعد از پایان درسم
معلم بشم یه معلم مردم شناس. عنوانش که نشون می ده که کار خیلی سختیه اما بازم مثل همیشه
به خودم می گم تو می تونی.....
