تبليغاتX
انسان شناسی 84

 

'مردم شناس بزرگ، کلود لوی استروس درگذشت'

کلود لوی استروس، مردم شناس فرانسوی در سن صد سالگی و در شامگاه روز شنبه ۳۱ اکتبر ديده از

جهان فروبست.

او در سال ۲۸ نوامبر ۱۹۰۸ در بروکسل به دنیا آمد و کودکی‌اش را در محله شانزدهم پاریس در خیابان نیکولا

پوسن نقاش قرن هفدهم میلادی گذراند .پدرش نقاش بود و جد پدری‌اش موسیقی‌دان و رهبر ارکستر بود.  در

نوجوانی به دنبال طراحی لباس و اپرا بود . و در جوانی از اعضای فعال حزب سوسیالیست فرانسه شد.

لوی-استروس در رشته حقوق و فلسفه تحصیل کرد و پس از آن تا سال ۱۹۳۵ در دبیرستانی فلسفه درس

می‌داد. در آن سال برای تدریس جامعه‌شناسی به دانشگاه سائوپائولوی برزیل رفت و در آنجا به تحقیق درباره

قبایل بدوی آمریکای جنوبی پرداخت.

در ۱۹۴۳ در نیویورک مشغول نوشتن پایان‌نامه دکترای خود به نام ساختارهای ابتدایی خویشاوندی شد. در

آنجا همراه با آندره برتون، ماکس ارنست و جورج دونویی به خرید اشیاء هنری سرخ‌پوستان می‌پرداخت.

همچنین با رومن ژاکوبسون زبان‌شناس آشنا شد که تأثیر زیادی در تشکیل مردم‌شناسی ساختاری او داشت.

در ۱۹۴۷ به فرانسه بازگشت و در ۱۹۵۹ استاد مردم‌شناسی کلژ دوفرانس شد که در سال ۱۹۸۲ کار تدریس

در آنجا را رها کرد. در ۱۹۷۳ به عضویت فرهنگستان فرانسه درآمد. او در تحقیقات خود در رابطه با قبایل

ابتدایی به نقد اندیشمندانی همچون امیل دورکیم و زیگموند فروید پرداخت. در سال ۱۹۶۲ به توتم ‌باوری که

چهل سال در آن تحقیقی جدی صورت نمی‌گرفت جانی تازه داد و آنرا دوباره وارد محافل علمی کرد و در همان

سال با انتشار کتاب تفکر وحشی شور عجیبی در مسائل مردم‌شناسی ایجاد کرد.

کلود لوی استروس (به فرانسوی:‎Claude Lévi-Strauss ‏) ، قوم‌شناس و مردم‌شناس فرانسوی و از

نظریه‌پردازان مردم‌شناسی مدرن بود که در تمامی حوزه‌های کلیدی آن نظریاتی ارائه کرده‌است. استروس را

پدر مردم‌شناسی مدرن می‌دانند. نام وی با ساختارگرایی عجین شده‌است.

 

 
 claude_levi-strauss_1988_zuritj053.jpg

 

+ نوشته شده توسط پورلاریمی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 11:9 |

                                                                                      

اومدن.........

رفتن...............

وقتی اومدیم اولش دور بودیم از هم ... غریبه

آشنا شدیم

دوست شدیم

و بعدش همه چیز هم شدیم

به جز همدیگه کسی رو نداشتیم

اول خدا بود ، و بعد جمع قشنگ ما . یه جای دور. دور از محبت خانواده هامون.

و ما ساختیم... پلی رو بین دلامون .

هر روز با هم می رفتیم .... کلاس،تفریح،کلاس،سینما،کلاس، دریا....

شدیم خواهر.برادر . یار . رفیق. هم بغض شبای تنهایی .هم دم شبای امتحان.

کلاس ها رو به خاطر با هم بودن رفتیم.

سینما  رفتیم ...زیر بارون خیس شدیم. سردی برف رو، روی گونه هامون حس کردیم.

شبای تحویل پروژه رو با دلهره به صبح رسوندیم.

زیر تیغ آفتاب تو بافت تاریخی شهر قدم زدیم.

کار کردیم ...یاد گرفتیم.شدیم یار دانشگاهی هم.

ساعتهای خالی بین کلاس ها رو از سختگیری های استاد می گفتیم...

یادش بخیر کلاسهای استاد حسنی مبانی مردم شناسی ، مردم شناسی فرهنگی ،ایل شناسی ...

ترم چهار شد.... استاد فاضلی رویادتونه....

توجمع بچه ها صحبت از او بود« چقدر سختگیر ،وای 12نمره فقط برای پروژه، من می افتم،

همین الان می گم من 9ترمه شدم.....»

ترم   7 اومدیم بازتوجمع بچه ها صحبت سر استادان بود:

یکی می گفت: کاش ازترم اول فاضلی می اومد، اون یکی: چه استاد خوبی بود، دیگری: من به

خاطر سختگیرهاش منظم شدم، اون میگه: من تازه فهمیدم جامعه شناسی یعنی چی.....

یکی می پره توصحبتها می گه : بابا ازبشیر نژاد حرفی نمی زنید.... ؟

می پره تو حرفش ومی گه: من که صبر وحوصله و به اضافه زبان شناسی رو از اون یاد

گرفتم....توی جمع ما صحبتها زیاد بود...

نوبت که به یکدیگه  رسید .... ، یکی میگه من که دارم ازدواج می کنم، اون یکی کتاب تو دستش

رو ورق می زنه و می گه: من که ارشد قبولم می رم ادامه می دم،

 یکی میگه من که خوشحالم تموم شده ،اون یکی گریه می کنه....می گه چه بی ذوقی ، دوستش

پشت دستش رو می زنه میگه بابا سالی یکبار تودانشگاه قرار می ذاریم تا همدیگررو ببینیم...

اون یکی داشت گریه می کرد با صدایی گرفته میگه: بابا مگه بیکاریم ...

یکی نه خوشحال بود ونه ناراحت میگه:

 حالا 4 سال گذشته ترم ۷  شده و ما داریم میریم .....

میریم تا ....

همدیگه رو باز هم ببینیم ... تو شادی ها و غم های هم شریک باشیم ...

دیگه کسی  ، من نیست  همه ما شدیم.

پل دلای ما الان دیگه خیلی محکم شده .

همه می ریم فقط یه، یه یادش بخیرازما باقی می مون...

ومن می گم:

خداروشکر که حالا هروقت به یاد دانشگاه مازندران ،دانشکده علوم اجتماعی ، بچه های رشته

مردم شناسی ورودی84 می افتم با افتخار می گم : یادش بخیر

حالا دیگه کسی  ، من نیست  همه ما شدیم.

یادتان بخیر .........

 

+ نوشته شده توسط پورلاریمی در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:18 |

دو روز زندگی با مادر بزرگ .....

تو تعطیلات عید یه دو روزی رو مهمون خونه مادر بزرگ بودم البته چون خونه مون با خونه مادر بزرگ

نزدیکه خیلی کم پیش میاد که بخوام دو روز تمام مهمونش باشم اما این تعطیلات باعث شد که خانواده 

دوروزی رو به دید و بازدید برند که به خاطر دور بودن راه شبها هم برنمی گشتن ومن باید به خونه مادر

بزرگ می رفتم . یکی از کتابهام رو برداشتم وراهی خونه مادر بزرگ شدم وقتی رسیدم دیدم تو اتاق

نیست صداش کردم وگفت (کِرک کِلی در اِمه ) یعنی: مرغ دونی هستم . مادربزرگ اصلا با ما فارسی

حرف نمی زنه ماهم خدایش هم خوب حرف می زنیم وهم خوب متوجه میشیم .خلاصه به طرف مرغ

دونی رفتم دیدم مشغول جمع کردن تخم مرغهاست .ازش خواستم تخم مرغها رو به من بده اما به جای

اینکه  تودستم بذاره همه شون گذاشت زمین و ازمن خواست که از رو زمین جمع کنم ازاین کارش تعجم

کردم گفتم چرا گذاشتی زمین اونم در جوابم گفت اگه می ذاشتم تو دست حتما تا غروب دعوامون می

شد .... من هم با لبخند زیرکانه ای  از زمین تخم مرغها رو برداشتم مادر برزگ که متوجه خنده ام شده

بود با جدیت تمام گفت باورکن راست می گم... خلاصه بدون اینکه قانع بشم مرغ دونی رو ترک کردم....

 این تازه اول متحیر شدنم از کارهای مادربزرگم بود یکی دیگه از کارهای مادربزگم که هروقت یادش می

افتم حالم بد می شه این بود که دختر عمو ی مادربزگم برای عید دیدنی اومده بود. برای اولین بار بود که

می دیدمش اونم از دیدنم تعجب کرد وقتی فهمید من نوه دختریش ونوه اول هستم مرتب می گفت تو نوه

به این بزرگی داشتی  ما نمی دونستیم همچین می گقت به این بزرگی هرکی ندونه فکر می کرد یه

سی چهل سالمون بود خلاصه چشمتون روز بد نبینه بعد از ده دقیقه مادر بزرگمون به یه بهونه ای ما رو

برد تو حیاط دیدم که از زیر کفش دختر عموه گِلی کند و مجبورم کرد که بخورمش تا اینکه چشمش منو

نگیره من هم هر کاری کردم تا این همه میکروب رو نخورم بی فایده بود مادربزرگه موفق شد ....

بعد از خوردن اون همه میکروب وقتی خواستم همراه مادربزرگ وارد اتاق بشم عطسه ای کردم چشم

تون روز بعد نبینه مادر بزرگ دستمو گرفت گفت من می روم تو اتاق تو ده دقیقه دیگه بیا ... چون عطسه

کردم یعنی باید صبر می کردم و بعد کاری  که می خواستم رو انجام می دادم توی هوای سرد بارونی یه

ده بیست دقیقه ای بیرون موندیم ....

خلاصه اینها جزء باورها واعتقادات مادربزرگم بود چنان به این کارهایی که می کرد اعتقاد داشت که انگار

جزیی از دین بود .این باورها واعتقادات هنوز تو روستای ما  (لاریم) وجود داره ومردم با جدیت تمام به این

باورها معتقدند طوری که گاهی اوقات آدم فکر می کنه جزیی از دینه و باید انجام بدهد.... نباید تخم مرغ

رواز دست همدیگه بگیرند چون دعواشون میشه...یا بعداز عطسه کردن حتما باید صبر کنی وگرنه اتفاق

بدی می افته و....

 

این هم چندتا از ضرب والمثل هایی که مادربزگم در برابر کارهایی که انجام می دادم منو مخاطب قرار  

می داد:

پِیغوم پِه ،اسب جو نَخِرنِه

 یعنی از روی پیغام اسب جو نمی خورد ..... انجام هرکاری تنها به شخصی بستگی دارد.

تَرب به تیم شونه، وینگوم به پیرزا

تَرب : تُرب     تیم: تخم    وینگوم:بادنجان     پیرزا:بوته نشایی

ترب به تخم می رود بادنجان به بوته نشایی ..کنایه از این است که سِرشت هر کس از نیاکان اوست.

تنبِل رِ باتِنِه بور سایه باته سایه شِ اِنِه

باتنه :گفتند       بور: برو          شِ : خودش         اِنِه : میاد

به تنبل گفتند برو سایه گفت: سایه خودش می آید. درتحقیر تنبلهاست.

خرِ خوراک کَنگلِ

خوراک خر کنگر است. درباره کسانی است که در خوردنیها و چیزهای دیگر بد پسند است.    

 

این هم شعری که مادربزرگ برایم می خوند:

دِتر هی دِتر هو دِتر مَقِنه کِکو        دِتر برف سر کوه  دِتر مَقِنه نیمرو

دِتر:دختر      مَفنه: تخم مرغ                کِکو: کو

این شعر رو برای تعریف وناز کردن دختر می خونند

 

+ نوشته شده توسط پورلاریمی در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 9:21 |
تقریبا یه یه ماهی میشه به وبلاگم سر نزدم راستش نمی دونم از چی بنویسم روزای اولی که وبلاگم رو

درست کردم فکر می کردم حرف های زیادی برای نوشتن دارم الان یک سالی از نوشتنم در این وبلاگ

می گذره ومن هر چه  جلوتر می روم دست ودلم یاری نمی کنه ….تازه کامنت سعیده رو خوندم

نوشته بود امتحانات یه ماهی میشه که تموم شده چرا نمی نویسی ….راستش نمی دونم چرا هرچه به

پایان تموم شدن درسم نزدیک میشم ترسم بیشتر میشه …فکر می کنم هنوز چیزهای زیادی  رو باید

یادبگیرم انگار همین دیروز بود که وارد دانشگاه شدم چقدر زود گذشت…. این روزها کتابهایم رو عمیق تر

می خونم انگار که بار اولی است که می خونم دیروز کتاب مبانی جامعه شناسی آنتونی گیدنز رو باز

کردم که بخونم رو صفحه اول نوشته بود سه بار یادم اومد که سه بار از روش خوندم ولی هنوز ……. یاد

حرف استادم افتادم که تو کلاس بررسی مسائل اجتماعی گفته بود قطاری دیدم که سیاست می برد

وچه خالی می رفت  ….. جملشو عوض کردم وپیش خودم خوندم قطاری دیدم که علم ودانش

می برد و چه خالی می رفت...........

     

 

 

 

+ نوشته شده توسط پورلاریمی در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 9:41 |

لینتون آثار اشاعه را در زندگی یک فرد آمریکایی این طور نشان داده است:

این مرد « صبح از تختخوابی که طرح آن از آسیای نزدیک آمده ودر شمال اروپا ، قبل از رسیدن به آمریکا

،تغییر کرده بر می خیزد. او تخت خود را با روتختی ای از پنبه ، که نخستین بار در هندوستان کاشته

شده، یا کتان ،که در آسیای نزدیک کشت آن شروع شده،یا ابریشم ،که در چین به عمل آمده است ،می

پوشاند. تمام این مواد به صورت نخ در آمده وبافته شده اند که در خاور نزدیک اختراع شده است . اوپیژامه

خود را می کند که اختراع هندیهاست ودست وصورت خود را با صابونی که اختراع گال هاست می شوید.

با وسیله ای صورت خود را اصلاح می کند که مربوط به مصریا سومراست .قبل از خوردن صبحانه از

شیشه پنجره به بیرون نگاه می کند که شیشه اش در مصر اختراع شده است. اگر هوا بارانی است از

روکفشی پلاستیکی استفاده می کند که به وسیله سرخپوستان آمریکای مرکزی ساخته شده است .

وچتری بر می دارد که اختراع آن مربوط به جنوب شرقی آسیاست... در سر راه خود برای  صبخانه یک

روزنامه می خرد وبرای آن سکه ای می دهد که اختراع قدیم لیدی است...بشقاب او از نوعی سفال

است که در چین وکارد او از استیل است که نخستین بار در جنوب هندوستان اختراع شده است. چنگال

او دارای منشأ رومی است .پس از آن آب میوه ای می خورد که از میوه ای آفریقایی به دست آمده وقهوه

ای می نوشد که از یک درخت   (آبی سی نین) به دست آمده است . اوممکن است تخم مرغی بخورد

که مرغ آن نخستین بار در هند وچین رام شده است یا از گوشت حیوانی تغذیه می کند که رام شدن آن

نخستین بار در جنوب آسیا صورت گرفته است و دود دادن ودرست کردن آن مربوط به شمال اروپاست. او

اخبار روزنامه ای را می خواند که به وسیله سامی های قدیم با موادی که در چین رشد یافت ، به

وجودآمده است».

 

«انسان شناسی عمومی» ...... دکتر عسگری خانقاه .... صفحه 518

 

              
+ نوشته شده توسط پورلاریمی در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 و ساعت 16:31 |

خواستیم بعد از تموم شدن امتحانات برای خودمون یه هفته ای خوش بگذرونیم اما انگار به ما خوشی نیومده از

ترم اولی که رفتم دانشگاه تا الان که ترم 6هستم هرترم بلافاصله بعد از تموم شدن امتحانات کوله باری از

مریضی ها به سراغم میاند .به قول مادربزرگم برام آزمون شده (یعنی امتحانه) خلاصه طبق عادت هر ترم

مادوباره مریض شدیم خودم فکر می کنم به خاطر استرس زیادی که تو فصل امتحانات دارم، اینطوری میشم تو

دو هفته ای که امتحان دارم هم استرسم بالاست هم غذا درست حسابی نمی خورم . اما دکترا این طور فکر نمی

کنند هر بار که رفتم دکتر گفتن یه ویرس جدید که اومده همه رو می گیره من موندم این ویرس جدید چرا فقط

ازمن خوشش میاد که هر وقت اومده حتما باید به من یه سری بزنه وعرض سلامی بکنه .........بگذریم بعد

ازدوروز تحمل بلاخره با اجبار خانواده مجبور شدم به دکتر برم (به خاطر ترس از آمپول همیشه مقاومت می

کنم اما در آخر اینه مامانه که موفق میشه به زور منو به دکتر می بره) بلاخره ما میریم دکتر اما چشمتون روز

بد رو نبینه یه 20یا30 نفری توی مطب بودند منشی بیچاره هم اسم هرکسی رو که تازه می اومد می نوشت تا

به نوبت برند .خوشبختانه من آخرین نفر بودم نمی دونم این مردم ساعت چند اومده بودند که جزء نفرات اول

بودند ما که ساعت 9:30رفته بودیم آخری بودیم .اما جالبتر ازهمه این بود باوجود دو سه، دست مبل داخل مطب

کسی نمی نشست انگاری که صف کوپن بود همشون جلوی در اتاق دکتر منتظر ایستاده بودند منشی بیچاره

هرچی می گفت بنشینید نوبتان شده اسمتون رو می خونم برید داخل اتاق انگار که نه انگار همچنان ایستاده

بودند. یاد روزی افتادم رفته بودم کارت ورود به جلسه کنکور(سال 84 )بگیرم همینطور پشت سرهم ایستاده

بودیم . یهو با داشتن درد زیادی که داشتم خندم گرفت . ازهمه خنده دارتر این بود که 4نفری می رفتند داخل اتاق

۴تا مریض باهم. واین غیر قابل تحمل بود شاید یه مریضی می خواست خصوصی با دکتر حرف بزنه شاید

نمی خواست از مریضیش کس دیگه ای  متوجه بشه .... نمی دونید چه صحنه ای بود 4بیمار باهم می رفتند هر

کدوم ار این بیمارها 2همراه داشتند فکرشوبکنید 8نفر باهم می رفتند من که جای اون دکتره بودم حتما عصیانی

میشدم . بعد یک ساعت نوبت ما شد. از قضا من باید به همراه چند نفر دیگه می رفتم . رو به منشی کردم گفتم

می خوام تنها برم منشی هم قبول کرد از بقیه خواست که نروند اما انگار حرقش بیهوده بود چون به همراه من 6

نفر دیگه هم اومدند. من که برای اولین بار بود  همچین وضیعتی رو می دیدم خندم گرفت مادرم با آرنجش به

پهلوم زد (یعنی ساکت نخند). دکترکه پیرمرد 50ساله ای به نظر می رسید  روبه من کرد وبا دست اشاره

کردکه  روی صندلی کنارمن بنشین نمی دونید 16چشم داشتند منو می دیدند دلم می خواست فقط بشینم بخندم اما

ازآنجایی که خندیدن در همچین مواقعی ناهنجاری محسوب می شد واون وقت برچسب دیوانه به من  زده می شد

به زور خودم رو کنترل کردم.  بعد از معاینه برام چند آمپول وسرم نوشت وطبق معمول گفت که یه ویروس

جدید اومده واز اونجایی که این ویرس جدید هرترم به من سر می زنه برام جای تعجبی نداشت.

 تنها چیزی که برام جالب بود این بود که مردم ما هنوز به حرف دیگری(منشی) اعتماد  ندارند. فقط فقط به

خودش اعتماد دارند خودشون می دونند که بعد از کی اومدند. چند بار سعی کردم به دکتر بگم منشیتو اخراج کن

چرا داری بی خودی پول الکی می دی؟ این مردم ما خودشون نوبت رو رعایت می کنند به هیچ وجه به کسی

اجازه نمی دند که غیر نوبت وارد بشند .

 

به نظر شما چرا مردم ما به دیگری اعتماد ندارند ؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط پورلاریمی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 12:54 |

 مطلب این پست داستان کوتاهی برای درس مردم نگاری  می باشد .خواهشمندم با

انتقادات و پیشنهادات خود من را در این امر یاری کنید.......

فال فروش:

روی ویلچرش نشسته بود.کنارش یک جفت قناری ودر دستش یک بسته از اشعار حاقظ قرار داشت.ومردم

شهر را به گرفتن فال دعوت می کرد. هر بار که از مسیر انقلاب رد می شدم او را می دیدم با همان یک دست

لباس کهنه که انگاری سالهاست که نشسته بود و، ویلچری که پشت آن نوشته شده بود فال فروش.

روزهای تعطیل با غیر تعطیل برایش فرقی نمی کرد.همیشه سرساعت 7صبح کنار بانک ملت حاضر بود.وقتی

می خواست برای مردم این شهر فال بگیرد چشمانش را می بست ، بعد یکی از قناری ها را از قفس بیرون می

آورد وقناری با نوکش یکی از برگه های فال را در می آورد .چشمانش را باز می کرد ومی گفت انشالله که

خوب است 200تومن.

 در ازای هر برگه فالی که در می آورد 200تومن می گرفت .وقتی با اعتراض مردم روبرو می شد در

جوابشان می گقت:داداش این قناری ها آب ودونه نمی خواهند...

هر روز که از کنارش ردمی شدم یک فال می گرفتم حتی بدون اینکه هیچ نیتی داشته باشم.

برام عادت شده بود که فال بگیرم بیشتر از اینکه به گرفتن فال علاقمند شده باشم، رفتار این پسر 10،12ساله

توجه ام را جلب کرده بود.

کارم این شده بود که هر روزقبل از رفتن به دانشگاه 10دقیقه آن طرف خیابان بایستم و اورا زیر نظر

بگیرم.روزها گذشت من و او دوستان خوبی برای هم شده بودیم. هرروز قبل از رقتن به دانشگاه یک فال می

گرفتم اوبرخلاف دیگران از من 100تومن می گرفت می گفت دشت اولمه خدا برکت بده برو...

غروب که  برمی گشتم او همان جا نشسته بود.کنارش می نشستم واو برایم حرف می زد.انگار یک پیرمرد70

ساله بود می گفت تمام مردم این شهر را می شناسم بیشترشان به خاطر معلول بودنم می آیند  وفال می گیرند

وبعضی ها هم به خاطر دردی که دارند. بعد سکوت می کرد.

از خودم خجالت می کشیدم چون من هم به خاطر معلول بودنش فال می گرفتم.

بعدها فهمیدم  علی فال فروشی رابه خاطر رد گم کردن کارهای خلافش انجام می دهد. یک روز که آن طرف

خیابان مثل هرروز 10دقیقه نگاهش می کردم متوجه شدم به بعضی از مشتریانش علاوه بر دادن برگه فال یه

بسته هم می دهد .

فردا صبح طبق عادت همیشگیم رفتم جلو وگفتم :آقا به قناریت بگو برام یه فال بگیره .سرشو بالا گرفت با لبخند

گقت چشم آبجی....

با دادن برگه فالم گفتم آن بسته کوچکی که به بضی از مشتریانت می دهی روبه من هم بده..

با چشمانی مبهوت گفت شماهم آبجی...

درست فهمیده بودم علی برای فروش مواد مخدر بساط فال فروشی را در سطح این شهر پرهیاهو پهن کرده بود

تازه متوجه حرف آن روزش شده بودم که می گفت بعضی ها هم به خاطر دردی که دارند می یایند وفال می گیرند...

آن روز به جای رفتن به دانشگاه آن طرف خیابان ایستادم وعلی را زیر نظر گرفتم تا غروب به 20نفراز

مشتریانش به همراه فال آن بسته کوچک را هم می داد. غروب که شد مثل هیشه کنارش نشستم بدون این که

حرفی بزنم...

 واون مثل همیشه برایم حرف زد اما این بار دیگر از مردمان این شهر نگفت ...از خود حرف زد از علی گفت

،از ویلچرش...

اول از مادرش شروع کرد می گفت واژه مادر برایش  هیچ معنی ای ندارد. می گفت هیچ حسی به این واژه

ندارم.

به خاطر اعتیاد پدرم، مادرم  مرا با این وضع رها کرد. من ماندم با این پا ها وبا یک پدر معتاد.

 آن موفع 5سالم بود وپدرم را درک نمی کردم فقط می دیدم که شبها پدرم از درد به خودش می پیچد. برای این

که چنگیز خان به پدرم جنس بده قبول کردم توخیابون بنشینم وبرایش جنس بفروشم.

من قبول کردم بچه های دیگری شاهد درد کشیدن پدرانشان باشند، اما من دیگر شاهد درد کشیدن پدرم نباشم.من

به خاطر پدرم خود خواه شدم. به خاطر دل سنگ  مادرم ،دل سنگ شدم که مادران دیگری شاهد درد کشیدن

فرزندانشان باشند. من به خاطر ترس از لو رفتنم به حافظ پناه بردم...            

 

 

+ نوشته شده توسط پورلاریمی در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 9:46 |
ساری پلک می گشاید..................

آفتاب بالا می آید، وزندگی در رگهای این شهر به جریان می یابد.همه می روند به مدرسه

،دانشگاه،ادراه، مغازه،خیابان.... ومن ماندم در بین رفت وآمد این مردم،مانده ام در پی انتخاب موضوعی

برای گزارش درس مردمنگاری.

بارها ازاین خیابان گذشتم هر بار فقط چون باید می گذشتم گذشتم.این بارمی گذرم تا موضوعی بیابم.

شاید در پی این جریان عادی وتکراری زندگی موضوعی برای گزارشم پیدا کردم.

بارها از مسیر میدان ساعت تا انقلاب را گذشتم.خیابانی شلوغ پرازآدم، پراز مغازه های جورباجور. -

سیاوش-باربد- ملودی...اسم ها عوض شدند.یادمه سه سال پیش صاحبان این مغازه ها این نام ها را

نداشتند.کبابی هوشنگ خان شده کبابی یاشار...

شهر گرسنه می شود.دیگر خبری از آش رشته ودیزی وآبگوشت نیست اما تا دلت بخواد می تونی پیتزا با

طعم های مختلف وکباب فرانسوی وساندویچ مغز بخوری.

نگاهی به این میدان می کنم برای دیدن ساعت بزرگ آن باید سرت را بالا کنی.چقدر عوض شده.چقدر

چراغ های رنگارنگ آویزانش کردند.انگاری این میدان با داشتن بینی قدیمی خجالت می کشید.این آدما

به این میدان هم رحم نکردند حالا باید گفت این میدان هم بینی شو عمل کرده. میدان ساعت یکی از

قدیمی ترین میدان های ساری  است. ساعتی که روی یک برج قرار دارد که از همان زمان های قدیم نام

ساعت بر آن گذاشتند خیلی دلم می خواست بدانم که قدمت این میدان چند سال است ؟ از پیرمردی

که ظاهرا 60یا 70سال داشت پرسیدم با لهجه محلی می گفت:از وقتی یادمه این جا بوده !!! انگاری این

آدما هم مثل من به آن فقط چون یک میدان است می بینند .

میدان ساعت (به مازندرانی: پاساعت‌) نام میدانی در مرکز شهر ساری مرکز استان مازندران

است.

در گوشه ای از این شهر بزرگ در میدان جدال زندگی وحرکت پسری با یک دسته گل نرگس در ابتدای

نوجوانی در حسرت فروش آخرین دسته گل است. و شهر را به خرید گل دعوت می کند . با خود می گویم

اگر تمام گلهایش  را بخرم او خوشحال می شود؟ ......

آفتاب کنار می رود بچه مدرسه ای ها برمی گردنند. هرکدام از آرزوهایشان می گویند. در بین آرزوهایی

که گفته می شود آرزوی سارا دلم را می لرزاند سارا به دوستش می گفت وقتی بزرگ شدم دماغم

روعمل می کنم وبا انگشت اشاره به دوستش نشون می ده  مثل اون دختره که شال گردن بنفش داره...

نگاهی به مانکن های پشت ویترین مغازه ها می کنم که با دختران آن طرف ویترین فرقی ندارند. نمی

دانم که چرا همه سعی در پنهان کردن چیزی که هستند دارند. اما در میان همه آن آشناهای نا آشنا آقا

رضا همان طور مانده. وتغییری نکرده با دیدن آقا رضا کمی آروم شدم همان آقا رضا ای که با یک ترازو توی

خیابون انقلاب کنار بانک ملت سالهاست که می ایستد، با ترازوی سفید که هر کسی که رد میشه با

چشمانش آدمهای این شهررا به وزن کردن خودشان دعوت می کند. توی دلم گفتم خوب شد که آقا رضا

اسمش را آرش نذاشت....

شهر کم کم پلکهاشو می ببندد وبه ایستگاه تاکسی می روم کنار میدان ساعت صف عظیمی شده فکر

می کنم باید یه نیم ساعتی توی صف باشم. پیرمردی با شکم گنده وشوخ طب که صف ها را مرتب می

کند مواظب است که کسی غیر توبت سوار نشود.سید آقا.همه به اومی خندند. نمی دانم به چه می

خندند؟ شاید به بزرگی شکمش که دکمه های پیراهنش به خاطر بزرگی شکمش باز شده؟ دختر پشت

سریم با لبخند می گوید خوب شیرین عقله!!منظورش از شیرین عقلی چه بود؟...

در این فکر بودم که سید آقا گفت خانم کجایی نوبت شماست برو سوار شو... می خواستم سوار شم

گفت نه برو جلو سوار شو،سه تا از آقایون برن پشت سوار شن...

وباز دراین فکر که چرا مردم این شهر به سید آقاها می خندند، در این فکرکه چرا سارا می خواهد وقتی

بزرگ شد دماغشوعمل کند چرا اسمهای ملودی و آرسام وفاطیما وآربد جای علی – فاطمه وهوشنگ

وسهراب را گرفتند. در این فکر که چرا میدان هر سال دماقشو عمل می کند . در این فکر که چرا آقارضا در

این هیاهوی زندکی همچنان با همان ترازوی سفید ماند.

        

میدان ساعت.....

 

 

+ نوشته شده توسط پورلاریمی در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 9:32 |
مطلب این پست داستان کوتاهی برای درس مردم نگاری  می باشد .خواهشمندم با انتقادات و پیشنهادات خود من را در این امر یاری کنید .

 «ستاره»

چهره ا ش خبر از یه درد کهنه را می داد. هر چند دقیقه یه آهی از ته دل می کشید . تمام مسیر سرش

رو به پنچره بود. سیبی تعارف کردم وقتی سرش رو به علامت نه رو به من کرد چشمانش پر از اشک

بود.خیلی کنجکاو شدم که چرا اینقدر با دقت تمام مسیر رو نگاه می کند ، انگار دنبال چیزی می گشت.

یک ساعتی بود که از تهران خارج شده بودیم ..تا شمال چهار ساعتی مانده بود.

خانم چیزی شده ؟.... نگاهم کرد وگقت باید پیداش کنم .خدایا کمکم کن پیداش کنم !  سرش رو پایین

 کرد....  

بعد از چند دقیقه رو به من کردو گفت حوصله شنیدن داری .این بار اون بود که می خواست حرف بزند می

دانستم که حرف زیادی برای گفتن دارد. سرم رو به علامت مثبت تکان دادم... 

وقتی پدربزگم فوت کرد سرپرستی عمو و  عمه ام رو عمورضا به عهده گرفت از همه بزرگتر بود.خرج

ومخارج برادرو خواهرش رو داد، بزرگ شون کرد وسرو سامونشون داد.برای علی زن گرفت. بعد از یک سال

امین به دنیا اومد،بیشتر ازهمه رضا  بود که خوشحال شده بود همه می گفتند بعد از مرگ آقاجون اولین

بار بود که اینقدر خوشحال شده بود. رضا ده سال زودتر از علی  ازدواج کرد اما پچه دار نمی شدند رضا و

ناهید  خیلی بچه دوست داشتند. بعد از سه سال زهرا دوباره بار دار شد.  رضا از علی خواست که این

پچه رو به آنها بدهند. می گفت شما فرصت دارید که دوباره بچه دار بشوید . علی که زندگی شو مدیون

برادرش بود قبول کرد اما زهرا  نتوانست قبول کند تا لحظه ای که می بردنش  تو اتاق عمل مخالفت می

کرد  .

  رضا هم قبول نمی کردکه از بیرون بچه بیارند می گفت باید بچه ای که هم خون من است  را بزرگ کنم.

اما وقتی زهرا بهوش اومد قبول نکرد بچه شو ببیند، از ناهید خواست بچه شو اونا بزرگ کنند.همه تعجب

کردند.می گفتند زهرایی که تا  آخرین لحظه مخالقت می کرد چه اتفاقی افتاده که قبول کرد که بچه شو

به رضا و ناهید بدهد!.

 رضا اسم بچه رو ستاره گذاشت.

  به این جاکه رسید سرش رو به پنچره کردو گفت  کاش هیچ وقت ستاره به دنیا نمی آمد با تعجب گفتم

چرا به دنیا نمی آمد؟....

با به دنیا آمدن ستاره   همه چیز به هم خورد. زهرا تا مدتها با رضا وناهید  رابطه ای نداشت می گفت

نمی خواهد مهر ستاره  تو دلش بیافتد... روزها و سالها گذشت دو خانواده  کمی آروم شده بودند البته

بعد از به دنیا آمدن ندا .  با اومدن ندا رابطه دوخانواده مثل سابق شده بود اما چیزی که از نظر خانواده ها

پنهان مانده بود علاقه ستاره  وامین بود. هر چه بزرگ تر می شدند علاقه شان  بیشتر می شد. امین

سال آخردانشگاه بود ستاره  هم تازه وارد دانشگاه شده بود که یک  روز امین به ستاره گفت که با پدرش

صحبت کرد گفت که می خواهد با ستاره ازدواج کند.  اون روز وقتی ستاره خونه رفت منتظر شد که

مادرش  به او بگویید که  امین می خواهد بیاید خواستگاریش !!! اما هیچ کدوم حرفی نزدند پیش خودش

گفت حتما هنوز عموعلی به بابام چیزی نگفت. یه هفته ای گذشت تا این که خودش سر حرف رو باز کرد

از پدرش خواست که بروند خونه عمو علی اما پدرش عصبانی شد وگفت دیگه اسم علی  وخانواده اش

رو  توی این خونه نیار فراموششان کن...

از آن روز به بعد پدر و مادر ستاره  سعی کردند امین رو در نظرش بد کنند .می گفتند امین دوستت نداره،

امین به خاطر پول می خواهد با تو ازدواج کند؛ تو تنها بچه ی مایی وتمام این ثروت هم بعد از ما مال تو

می شود ... اما ستاره  که اصلا قبول نمی کرد  امین این طوری باشد .

تا این که از خود امین پرسید...  ستاره  و امین پنهانی همدیگرو می دیدند . امین هم مشکل ستاره را

 داشت می گفت که پدر ومادرش گفتند ستاره دختر خوبی نیست ! دو خانواده سعی کردند که امین

وستاره رو نسبت به هم بد کنند اما برای چی ؟ این سوالی بود که ذهن ستاره و امین رو مشغول کرده

بود.

 وقتی  همه خانواده به مناسبت سالگرد فوت حاج یوسف ،که رضا هر ساله این کارو می کرد دور هم

جمع شده بودند. خانواده امین وستاره  هم که تو خیال خودشون فکر می کردند موفق شدند.اما امین

نقشه تازه ای تو سرش داشت  بعد از پایان مراسم امین رو به عمویش رضا  کرد وگفت عمو رضا باید

ستاره رو به من بدی وگرنه من و ستاره با هم فرار می کنیم این حرف امین باعث شد که ناهید رو به

حرف بیاورد .ناهید با صدای بلند می گفت چرا راستشو به این بچه ها نمی گویید چرا اینقدر این دوتا رو

عذاب می دهید اگه این دوتا عاشق هم شدند که نباید می شدند تقصیر ماست !!!

 علی رو به رضا  کردو گفت داداش دیگه وقتشه تاوضع بدتراز این نشد همه چیز رو به این دوتا بگو....

رضا  رو به ستاره  وامین کرد و تمام ماجرا رو تعریف کرد.بعد از تمام شدن حرفهای رضا ،امین رو به ستاره  

کرد و گفت ستاره این هم به بازی تازه ،حرفهاشون  رو قبول نکن. رضا  درحالی که گریه می کرد رو به

امین کرد وگفت امین به روح آقاجون راست می گم هرچی که می گم حقیقته.همه می دونستند وقتی

 حاج رضا به روح پدرش قسم بخوره بعنی دروغ تو کارش نیست. 

ستاره  یه هفته ای خودشو زندانی کرده بود پدرو مادرو عمو وزن عمو شو مقصر می دونست .  خودشو

جای تک تک اونا گذاشت دید که اگرخودش هم جای اینا بودم همین کاررو می کرد .

علی وزهرا که زندگی شون رو مدیون برادرشون می دونستند ورضا وناهید که عاشق بچه بودند

وعاشقونه ستاره رو دوست داشتند.

وقتی ستاره از اتاقش بیرون اومد علی وزهرا آنجا  بودند از پدرش  که با وجود دونستن واقعیت هنوز اون

وناهید رو بابا ومامان صدامی کرد. اجازه خواست که امین رو ببیند اما زهرا باگریه رو به ستاره کرد،که

امین  از دستشان رفته.... 

امین بعد از اون ماجرا از خونه رفته بود .هیچ کس نمی دونست که امین کجا رفته ؟ یک سالی گذشت

عکسش رو توتمام  روزنامه ها گذاشتند.اما ازش خبری نشد . الان ده ساله که ازش خبری نداریم.

خودم  که تمام شهرها را رفتم. وجب به وجب این خاک رو دارم می گردم که پیداش کنم باید باهاش حرف

بزنم .باید بهش بگم درسته که ما عاشق هم بودیم می تونیم عاشق هم بمونیم مگربردارو خواهر نمی

تونندعاشق هم بشوند؟ می خوام بگم امین من هنوز دوستت دارم حتی بیشتر از گذشته می خواهم

برادرم رو پیدا کنم ......      

 

 

      

 

+ نوشته شده توسط پورلاریمی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 7:54 |

 

چند روزپیش یکی از دوستانم یه درخواستی ازمن کرده بود با وجود سخت بودن وبی تجربگیم توی این

کار اما قبول کردم که جایش برم. ابن دوست ما که مثل خودم سال آخر دانشگاه ست اما خیلی زرنگ تر

ازما هنوز درسش تموم نشد ه شده معلم اونم از نوع حق وتدریسی تو یه مدرسه غیر انتفاهی.

براش یه مشکلی پیش اومده بود از من خواست که یه جلسه برم جاش درس بدم. ما هم که دلمون قد

دل گنجشک بود با اصرارش قبول کردیم .خیلی دلم می خواست تجربه این کاررا داشته باشم .... این

دوستمون ازشنبه تا دوشنبه هرروز تو دانشگاه یه سری اطلاعاتی در مورد مدرسه ومدیر وبچه ها به من

می داد . بالاخره مفهوم اطلاع رسان رو بعد از 6ترم فهمیدم .که آره بابا اطلاع رسانی که استاد سر

کلاس می گفت  به آدمایی مثل دوستم رو می گویند... خلاصه تمام اطلاعاتی رو که باید می دونستم رو

به من گفت .که چطور لباس بپوشم .چطور حرف بزنم... کتاب های سالهای اول تا سوم راهنمایی رو به

من داد تا بدونم که سرکلاس چی باید بگم.کتابها با دوره ما یه فرقهایی کردند اما خوب مطالب برام تازگی

نداشت بالاخره بعد از 6ترم درس خوندن می تونستم کتابهایی جامعه شناسی  دوره راهنمایی رو درس

بدم این حرفهایی بودکه به خودم می زدم آره تو می تونی ... روزسه شنبه رسید از استرس زیاد که به

موقع برسم گوشیم رو ساعت 5صبح ساعت گذاشتم که بیدارشم . یاد حرف اطلاع رسانم(دوستم)

افتادم که مانتو کوتاه نبوش. تو کمدم گشتم یه مانتویی که چند سال پیش دوختم به دلیل بلند بودنش

ته کمدم بود پیدا کردم . یه تیپ مدرسه ای زدم براساس آنچه که دوستم گفته بود عمل کردم بالاخره یه

مردم شناس که می خواد واردمیدان بشه رو حرف اطلاع رسانش حساب می کنه.. چون مدرسه تو

مسیردانشگاهم بود زیاد وقت تو پیدا کردنش نکردم. دم در مدرسه یه نگاهی به ساعتم کردم ساعت

۷:۴۵بود .آینه رو از تو کیفم در آوردم وخیلی ماهرانه که کسی متوجه نشه نگاه کردم که موهام معلوم

نباشه (براساس گفته های دوستم عمل کردم)قابل به ذکر است که آینه از جمله وسایلی است که تو

کیف هر دختری میشه پیداش کرد... وارد مدرسه شدم ولی ساختمونش با مدرسه ای که من تصورش رو

داشتم فرق می کرد بیشتر شبیه یه خونه بود .

 با راهنمایی بچه ها به طرف دفترمدرسه  که در  طبقه بالابود رفتم نتها مدیر وناظم تو دفتر بودند ماجرا رو

براشون تعریف کردم که من به جای خانم .... اومدم مدیر که خانم خوش رویی بود از من استقبال

کردند.سر ساعت 8ناظم زنگ رو زد البته تو این فواصل معلم های اون روزهم اومده بودند.. با دعوت مدیر

سر صف رفتم .همیشه دلم می خواست که صف بچه رو از بالا ببینم ... تعداد بچه ها کم بود آن طوری که

مدیر می گفت 30نفر بودند. بچ بچ کردن بچه ها که  هر کدوم به من نگاه می کردند متوجه شدم که در

باره من دارند حرف می زنند.حتما می گفتند این دیگه کیه.... شاید معلم جدید باشه .... بعد از پایان

مراسم صبحگاهی وگرفتن دفتر نمره (که همیشه آرزو داشتم از نزدیک ببینمش )وبا راهنمایی ناظم سر

یکی از کلاسها رفتم .... اول براشون توضیح دادم که برای معلمشون یه اتفاقی افتاده ومن فقط این

جلسه رو به جاش اومدم... بعد کاری که دوستم ازمن خواست انجام دادم باید ازشون درس می پرسیدم.

اما تعداد بچه ها کم بودمن از همشون پرسیدم .کلاس اولم به خوبی وخوشی تموم شدم .البته سوالات

شخصی ازم پرسیدند اما بنا به درخواست دوستم جواب ندادم وارد دفتر شدم من که از همون موقعی که

یه بچه مدرسه ای بودم دلم می خواست بدونم که معلم ها تو دفتر چه کار می کنند ؟چه حرف هایی

می زنند؟( اینم یه آرزویی بود دیگه !!)اما قابل توجه شما که تو دفتر فقط چایی خوردیم و درمورد درس

بچه ها صحبت هایی شد زنگ بعد بیکار بودم. وبامدیروناظم یه گپ خودمونی زدیم به قول معروف از زمین

وهوا حرف زدیم.... اما زنگ سوم باید می رفتم تو کلاس بچه های اول.... تا وارد کلاس شدم یکی با خنده

گفت خانم اشتباه اومدید... یکی می گفت نه معلم جدیدمون.... اصلا اجازه نمی دادند. مدیر از قبل یه

من گفته بود که بچه های این کلاس خیلی شیطونند... من که اصلا ازاین وضع خوشم نیومد با صدای

بلند گفتم اگه ساکت نشین به صفر به همتون می دم...(کاری که همه معلم ها در همچین مواقعی می

کنند) بعداز چند ثانیه که ساکت شدند یه حالت جدی به خودم گرفتم دفتر نمره رو بازکردم و3 نفر رو جلو

آوردم که درس رو بپرسم اما چشمتون روز بد نبینه دوباره شروع کردند بدتر از همه این بود که همه با هم

حرف می زدند یاد آقای فاضلی افتادم که وقتی تو کلاس همه با هم حرف می زنیم می گه بعد 4ترم

نتونستم بهتون یاد بدم که  همه با هم حرف نزنید اونوقت من انتظار داشتم توی ده دقیقه موفق

بشم .برای اولین بار بود که استادمو درک کردم.جو کلاس ها با دوره ما خیلی فرق کرده بود بچه خیلی

راحت حرفاشونو به معلم می زدنند. تا یه کمی می خندیدم سوالاتشون شروع می شد خانم بچه

کجایید؟ خانم ازدواج کردید؟ خانم شما .....یکی تو کلاس راه می رفت !!! یکی خودکار پرت می

کرد...خلاصه  سرتون درد نیارم . دعا می کردم که هرچه زودتر زنگ بخوره من از دست این بچه ها فرار

کنم.... زنگ که خورد وارد دفتر شدم از مدیر وبقیه خداحافظی کردم از مدرسه که خارج شدم خدارو شکر

کردم که جای این دوستم نبودم.دلم براش می سوخت که چطور می خواد 9ماه تحملشون کنه ....

 

************************************************

از همه اینا گذشته با وجود سخت بودن .... متوجه  یه سری تغییرات شدم هم ظاهر مدرسه هم عوض

شده ،هم بچه ها عوض شدند بچه های این زمونه حرفاشونوراحت می زنند خجالتی نیستند . ظاهر

بچه ها عوض شده مدل موهاشون ، طرزلباس پوشیدنشون ،حرف زدنشون.... تقریبا همه مثل هم

بودند.

من که همیشه معتقد بودم معلم بودن کار خیلی راحتی تغییر عقیده دادم حالا می گم معلم کار خیلی

سختی داره... بچه های این دوره زمونه عوض شدن.یادمه تو کلاس هیچ کدوم از این کارایی که بچه های

مدرسه... انجام دادند ما تو دوره مدرسه مان انجام نمی دادیم . بالاخره تصمیم گرفتم بعد از پایان درسم

معلم بشم یه معلم مردم شناس. عنوانش که نشون می ده که کار خیلی سختیه اما بازم مثل همیشه

به خودم می گم تو می تونی.....

 

+ نوشته شده توسط پورلاریمی در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 و ساعت 8:1 |